دموکراسی

دمکراسی از واژ ه ی یونانی دموس) یعنی مردم خلق و کراتوس یعنی حاکمیت قدرت مشتق شده است دمکراسی یکی از انواع حاکمیت بوده  و وجه شخصی آن اعلام رسمی اصل تبعیت اقلیت از اکثریت  و به رسمیت شناختن آزادی و حقوق مساوی افراد و اتباع است ولی این تنها یک تعریف و فرمول صوریست که جامعه شناسی بورژوازی بدان بسنده می کند و دمکراسی را جدا از شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی جامعه بررسی کرده وضع واقعی و عملی موجود را نادیده می گیرد نتیجه چنین بررسی صوری ادعای وجود دمکراسی خالص است که ماهیت طبقاتی اجتماع تضاد و مبارزه طبقاتی را نفی می کند  مبلغ  چنین دمکراسی ادعائی هستد در واقع مضمون و شکل دمکراسی در طول تاریخ تکامل حاصل کرده  و همواره و کاملا وابسته به ساختار اجتماعی / اقصادی مربوط و با خصلت و شدت مبارزه طبقاتی پیوند داشته است در جوامع منقصم به طبقات تناقض دمکراسی عملا تنها برای نمایندگان طبقه حاکمه وجود دارد در جامعه سرمایه داری دمکراسی یکی از اشکال حاکمیت و سلطه طبقه ی بورژ  وازی است.

شکلی است که ماهیتش دیکتاتوری این طبقه استثمارگر بر اکثریت محروم می باشد. تکامل این طبقه که در اغاز ضد فئودالی و مترقّی است وی را در تشکیل مجالس مقننه تدوین قوانین اساسی تاسیس موسسات دارای نمایندگی و به نسبت قشار و نیروی مردم و مبازه توده ها در احترام به حقوق مدنی و آزادی اجتماعات و انتخابات و قلم و بیان که در اغلب صوری است ذینفع می کند. ولی تمامی دستگاه حکومتی و طرز عمل واقعی دولت متوجه آنست که زحمتکشان را از شرکت در حیات سیاسی باز دارد جلو فعالیت توده ها را بگیرد و در همه جا مدافع منافع طبقاتی اقلیت استثمارگر باشد. هیچیک از حقوق اعلام شده دارای تخمین مادی و عملی نیست و نهادهای سیاسی پارلمان و مجالس محلی دستگاههای اداری و سازمانهای منتخب در خدمت طبقه حاکم قرار می گیرند و وسیله ی اجرای سیاسی آن طبقه می گردند.

وجه مشخصه ی دمکراسی بورژ وانی عبارتست از پارلما نتارسیم با تفکیک قوای سه گانه قضائيه ، مقننه و اجرائیه از هم با تمایل روز افزون به تحکیم و بالا بردن نقش قوه اجرائیه است. درعصر امپریالیسم تنها نیروی مداوم زحمتکشان حقوق وآزادیهای دمکراتیک را حفظ کند و جلو ارتجاع و دیکتاتوری اختناق و فاشیسم را بگیرد. بورژوازی هر جا که بتواند اصول دمکراسی را لگد مال می کند بسوی سیاست اختناقی می گراید و در بسیاری کشورها رژ یم های ترور و خفقان ایجاد کرده و به فاشیسم  برای حفظ سیادت خویش تبدیل می گردد.

 

امپریالیسم

امپریالیسم عالی ترین و آخرین مرحله ی سرمایه داریست. این مرحله از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم آغاز می شود. تدوین تئوری مربوط به امپریالیسم و تجزیه و تحلیل وجوه مشخصه ان توسط ولادیمیر ایلیچ لنین صورت گرفت. ولی پنج وجه مشخصه اساسی زیربن را برای امپریالیست توصیف نمود:

1-    تمرکز و تراکم تولید و سرمایه موجب ایجاد انحصارها( مونوپولها) می شود. انحصارها در این مرحله نقش قاطع را در حیات اقتصادی بازی می کنند.

2-    استخراج و ترکیب سرمایه بانکی و سرمایه صنعتی به پیدایش سرمایه مالی و الیگارشی مالی منجر می گردد.

3-    صدور سرمایه به جای صدور کالا اهمیت ویژه ای کسب می کند.

4-ایجاد اتحادیه ها و کنسرنهای انحصاری سرمایه داران. این اتحادیه ها بصورت کارتلها، تراستها و کنسرسیومها جهان را از نظر اقتصادی بین خود تقسیم می کنند.

5-    پایان تقسیم منطقه ای سرزمینهای جهان بین بزرگترین و ثروتمند ترین دول سرمایه داری و آغاز تجدید تقسیم آنها.

اساس اقتصادی و خصلت ویژه امپریالیسم عبارت از تسلط انحصارها. انحصارها در رشته های مختلف کاملا و همه جانبه اقتصاد و سیاست بزرگترین کشورهای سرمایه داری را در حیطه اقتدار و زیر سیطره خود می گیرند و رقابت آزاد از بین می رود. سلطه ی انحصارها در حیات اقتصادی با نفوذ و قدرت روز افزون آنها در زمینه ی سیاسی همراه است که دستگاه دولتی را زیر فرمان خود می کشند و تحت شعاع منافع خود می سازند. در این مرحله سرمایه داری، انحصارها امپراطوران قدر قدرتی در همه شئون هستند. خود لغت امپریالیسم نیز از ریشه (Imperiv) به معنای امپراطوری مشتق می شود. در این مرحله اشاعه  کم و بیش دوران سرمایه داری در سراسر کره زمین جای خود را بتکامل جهشی و فلاکت آور داد. این امر موجب شّدت وحّدت بیسابقه ی کلیه تضادهای سرمایه داری یعنی تضادهای اقتصادی، سیاسی، طبقاتی و ملی گردید. مبارزه ی دول امپریالیستی بر سر بازار فروش و عرصه های سرمایه گذاری و بدست آوردن مواد خام و نیروی کار ارزان و احراز تسلط جهانی، حدّت بیسابقه ای یافت که در دوران تسلط  بلا منازع امپریالیسم ناگزیر کار را به جنگهای ویرانی آور می کشاند.

امپریالیسم در عین حال مرحله تلاشی سرمایه داری، مرحله پوسیدگی و احتضار آنست.

امپریالیسم ستان انقلاب سوسیالیستی است. در این مرحله، در مجموع سیستم جهانی سرمایه داری، شرایط برای انقلاب اجتماعی پرولتاریا  نضج  پیدا می کند. تضاد بین کار و سرمایه و تضاد بین دول امپریالیستی و کشورها ی وابسته و مستعمره و تضاد بین خود دول امپریالیستی هر چه بیشتر شدیدتر می شود. وجود سیستم جهانی سوسیالیستی خود موجب تشدید این تضاد های سه گانه می گردد.

واضح است که تشدید تضادها و پوسیدگی ماهوی امپریالیسم به معنای رکود و جمود مطلق سرمایه داری نیست، لنین می نویسد:

اشتباه خواهد بود اگر تصور شود که تمایل به تلاشی و پوسیدگی مغایر با رشد سریع سرمایه داریست.

سلطه انحصارها نه علیه کارگران و دهقانان و دیگر زحمتکشان متوجه است، بلکه بر منافع قشرهای بورژوازی کوچک و متوسط زیان وارد می سازد. واقعیات پوچ بودن تئوريهای  نظیر سرمایه داری خلقی و دولت بهروزی همگانی را ثابت کرده است.

فاشیسم، این رژیم ترور سیاسی و اردوگاههای مرگ، مولود امپریالیسم هستند. امپریالیسم هر جا که بتواند بر حقوق و آزادی های دمکراتیک یورش می برد، شایستگی انسان را لگد مال می کند و نژاد پرستی می پروراند.

برای پایان دادن بر اعمال جنایتکارانه امپریالیستی که می تواند بلا یای باز هم سنگین تری بر سر بشریت فرود آودر، می بایست طبقه کارگر، نیروهای دموکراتیک و انقلابی، خلقها متهد شوند و مشترکا به مبارزه بپردازند. لگام زدن به متجاوزان و رهانیدن بشریت از چنگ امپریالیسم- رسالتی است بر عهده تمام نیروهایی که در راه صلح، دمکراسی، استقلال ملی و سوسیالیسم میرزمند.